عيسا: سلام بر خورشید بانو!
من: سلااااااااااااااام! از اين ورا؟
عيسا: همينجوري! درگير كار و بار و كار!
من: انقد ندو دنبال پول! (خنده)
عيسا: (چشمك) چه خبر؟
من: خبر تازه اين كه امروز در ايران راهپيمايي باشكوهي برگزار شد و مردم غيور ايران با مشت محكم زدن دهن استكبارو سرويس كردن!
عيسا: خبراتو از كدوم خبرگزاري ميگيري؟
من: سميه نيوز
عيسا: (لبخند)
من: ديگه چه خبر؟
عيسا: كار
من: (بي تفاوت)
عيسا: لافكاديو رو چرا آپ نميكني؟
من : نميدونم. اصلن حوصله برا آپ كردنش نيس. باور كن. واقعن نميدونم چي بايد توش بنويسم. اين روزا كلن نميدونم چي بايد بنويسم. هنگم اصلن.
عيسا: خب همينو بنويس.
من: چيو؟
عيسا: همين هنگي رو بنویس! حالم ميگيره ميبينم وقتي ميام بچه ها خيلي ياشون آپ نكردن!
هنگ بودن تو خوندن داره!
من: ديوونه! حالا هنگ بودن من؟
عيسا: (لبخند)
من: ولي جدي ميگم! اين روزا يه جوريم. يه جوريه اين روزا. احساس ميكنم يه چيزي شده. يا داره ميشه. يه چيزي تو مايه هاي جنگ جهاني دوازدهم.
عيسا: يعني به همون بي سر و صدايي نه تاي قبلي؟
من: نع! فك كنم اين سروصدا كرده. يا سروصدا ميكنه يا در حال سروصدا كردنه.
عيسا: (لبخند)
من: اين روزا احساس ميكنم صفحات زمين به طرز عجيب غريبي دارن جابجا ميشن! و حس ميكنم آدما مث توپ هفت سنگ مشت ميشن و ميخورن به ديوار زمين. بعدش هي بازيكناي هفت سنگ زمين توپه رو ميگيرن و دوباره پرتش ميكنن كه بخوره به ديوار زمين. اه! اصلن همه بدبختيا مال همين ديوار زمينه!
عيسا: آره! ديوار زمين!
من: (لبخند)
عيسا: تشديد شدم.
من: چيت تشديد شد؟ ميبيني؟ ماها اصلن همو كه ميبينيم بدجور تشديد ميشيم.
عيسا: حافظه م و خودم!
من: ديشب با يه دوستام رفته بودم تئاتر. وقتي برمي گشتيم گفت چرا من تو رو كه ميبينم حالم انقد بد ميشه؟ (در حال فكر كردن) واقعن چرا؟ چرا واقعن؟
عيسا: نه! بد نه! بد اشتباس! ميدوني؟ نميشه خودتو عوض كني. نميشه فراموش كني دغدغه هاتو. بعد وقتي سعي ميكني ميرسي به يكي كه مث خودته ياد خودت ميفتي. همين! به قول حسين پناهي: همه چي از ياد آدم ميره الا يادش كه هميشه باهاشه.
من: اوهوم
عيسا: من شايد گاهي خسته بشم از عقايدم اما ميدونم كه درسته. ميدونم كه نميخوام غلط باشه. اما سخته!
من: اوهوم. اما خوبه. قبول دارم كه نميشه بهش گفت بد. ولي اگه بدم باشه خوبه. اما من گاهي به اين نتيجه ميرسم كه ما خوب نيستيم. خب خوب نباشيم! مگه چيه؟! حالا مگه خوبا چيكار كردن؟ مگه حالا كه همه چي دست خوباس چه اتفاقي افتاده؟ ها؟! حلا همه چي دست خوباس. و خودشون معتقدن كه خيلي خوبن. و همه چي اينجوريه كه ميبينيم! پس كاش ما خوب نباشيم تا دنيا نيفته دستمون! راستش ميترسم از اين كه يه رزي دنيا دستمون باشه!
عيسا: آره. شايد. قشنگه ولي!
من: چي؟ چي قشنگه؟ اين كه دنيا دستمون باشه؟ ها؟!
عيسا: نه! كه باشيم!
من: كه خوب باشيم؟
عيسا: كه باشيم. همين بودني كه هست.
من: آها
عيسا: دوس دارم اين شكل بودنو!
من: آره منم. ميدوني؟ به نظرم بهتر از هر بودنيه. حتا اگه خوب نباشيم.
عيسا: اوهوم
من: راستي يه چيزي برات بگم! چن روز پيش وقتي ديگه هوا تاريك شده بود با دوستم رفتم كوه. فك كن! كوه اونم شب اونم تنهايي اونم با يه دختر ديگه!
عيسا: دهه!(dehha)
من: دهه برا چي؟ تجربه بي نظري بود! شايد ديگه هيچ وقت تكرار نشه.
عيسا: تجربه لغزاني هم بود خب!
من: جدي ميگم. اون اتفاق منو واقعن شكوفا كرد. داستانم اومد.
عيسا: داستان؟ كي؟
من: همون شب. نوشتم يه داستان.
عيسا: چه خوب!
(من در حال تحليل افكار پليدم بودم و داشتم از اين موقعيت به عنوان يك سوژه استفاده ميكردم. واقعا كه! ما دييگه چه موجودات رذلي هستيم! از همه چي به نفع خودمون استفاده ميكنيم. مگه نه؟!)
من: به نظرت چطوره كه اينا رو همينطوري كه هست بذارمش تو لافكاديو؟
عيسا: خوبه. جالب ميشه. ولي طولاني نيس؟
من: خب يه جاهاييش رو فاكتور ميگيريم. مثلن قسمت مردك و اينا رو (قسمت مردك و اينا به دلايل امنيتي اينجا نيومدن.)
عيسا: خوبه. ولي بقيه شو تا اينجا بذار باشه حتمن.
من: خب خدايا شكرت. خوراك امشب لافكاديو هم جور شد. ديدي بهت ميگم خدا رزوي رسونه رزق همه رو ميرسونه؟ حالا هي بدو دنبال پول! ديدي هي نگران غذاي لافكاديو بودي؟ اينم از غذا!
عيسا: (لبخند)
من: لافكاديو! كجايي؟ بدو بيا غذا آماده س! بدو بيا ديگه يخ كرد. كجايي؟ هي! لافكاديو! كجا قايم شدي؟
عيسا: واقعن!
من: واقعن چي؟
عيسا: دنبال پول دويدن!
من: آره يه جمله س كه ميگه دنبال پول دويدن تو جاده زندگي باعث ميشه زودتر به خط پايان برسي.
( اما اين روزا من به طرز تشديد داري به پول معتقدم!)
عيسا: (خنده) رفتي جمله قشنگ آوردي كه پستت وبلاگت قشنگ شه؟
من: اي بابا! من از چرت و پرتا زياد بلدم. يه زماني معتقد بودم زندگي يعني همين چرت و پرتا!
عيسا: قشنگن ولي! با عمل بهشون
من: اوهوم
عيسا: ميگم كه! پستت طولاني نشه؟!
من: داره ميشه گمونم.
عيسا: شب خوش
من: برا تو ام!
عيسا: فردا اولين رزو از بقيه زندگيته. (شرم) منم جمله قشنگ گفتم.
من: آره. قشنگه. خوب بخوابي.
عيسا: خدافظ
من: خدافظ
(تازه من داشتم تايپ ميكردم كه وودي آلن ميگه: آدما دو دسته ان. آدماي خوب و آدماي بد. آدماي خوب شبا كامل ميخوابن. اما آدماي بد ميدونين؟ اونا ميدونن كه از شب استفهاده هاي بهتري م ميشه كرد!)
(اين جمله رو مديون الهامم!)
از دست اين وودي آلن
همين
دیوارهای کودکی هم به روز شد!
http://divarhaikodaki.blogfa.com/