تبليغاتX
لافکادیو : شیری که می غرد

لافکادیو : شیری که می غرد

صدای داستان هایم را از این جا میشود شنید. شاید داستانی نباشد شاید شاید.....

به ياد فرزاد كمانگر كه در دورترين روستاهاي اين سرزمين غم زده، اميد بچه هايي بود كه هيچ اميدي ندارند.

و براي عزيزم كه در دورترين روستاهاي اين سرزمين غم زده، اميد بچه هايي است كه هيچ اميدي ندارند!

آرزو ميكنم با دستهايي از اميد برگردي!

 

يراي فرياد زدن دير نيست

گلويم صيقل خورده از اينهمه خوردن و واخوردن

بغضت را به من بده،

بگذار گريه ات كنم

اين سرزمين غم زده جاي تاول داغهايي ست كه بر ما گذاشته اند!

خشكيده ام

دير زماني ست باراني از من نباريده

و نمي بينم نشسته باشم خيس خيس،

توي چشمانت!

برايم اميد ببار!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 3:33  توسط سمیه یخچالی  | 

دیوارهای کودکی را بخوانید!

كودكان ما در انتظار بهارند!

در آستانه جشن بهار جهت  تامین هزینه های عید حدود ۵۰ کودک بی بضاعت به کمک های شما نیازمندیم.

مهر خود را به حساب سیبا شماره 0207470230009به نام جمعیت حمایت از حقوق کودکان "مهر زنده رود" واریز نمایید.

 مهرتان پايدار!

http://divarhaikodaki.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 1:52  توسط سمیه یخچالی  | 

داریم همینطور یه بند انگشت یه بند انگشت بزرگ میشیما!

یه بند انگشت یه بند انگشته!

اما تو دنیای ذارت و پروتون ها و الکترون ها یه بند انگشت یعنی خییییییییییییییییییییییییییییلی!

مگه نه؟

پس ما داریم خییییییییییییییییییییلی خییییییییییییییییییییییییییییییلی بزرگ میشیم؟!

ای وای!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 18:52  توسط سمیه یخچالی  | 

عيسا: سلام بر خورشید بانو!

من: سلااااااااااااااام! از اين ورا؟

عيسا: همينجوري! درگير كار و بار و كار!

من: انقد ندو دنبال پول! (خنده)

عيسا: (چشمك) چه خبر؟

من: خبر تازه اين كه امروز در ايران راهپيمايي باشكوهي برگزار شد و مردم غيور ايران با مشت محكم زدن دهن استكبارو سرويس كردن!

عيسا: خبراتو از كدوم خبرگزاري ميگيري؟

من: سميه نيوز

عيسا: (لبخند)

من: ديگه چه خبر؟

عيسا: كار

من: (بي تفاوت)

عيسا: لافكاديو رو چرا آپ نميكني؟

من : نميدونم. اصلن حوصله برا آپ كردنش نيس. باور كن. واقعن نميدونم چي بايد توش بنويسم. اين روزا كلن نميدونم چي بايد بنويسم. هنگم اصلن.

عيسا: خب همينو بنويس.

من: چيو؟

عيسا: همين هنگي رو بنویس! حالم ميگيره ميبينم وقتي ميام بچه ها خيلي ياشون آپ نكردن!

هنگ بودن تو خوندن داره!

من: ديوونه! حالا هنگ بودن من؟

عيسا: (لبخند)

من: ولي جدي ميگم! اين روزا يه جوريم. يه جوريه اين روزا. احساس ميكنم يه چيزي شده. يا داره ميشه. يه چيزي تو مايه هاي جنگ جهاني دوازدهم.

عيسا: يعني به همون بي سر و صدايي نه تاي قبلي؟

من: نع! فك كنم اين سروصدا كرده. يا سروصدا ميكنه يا در حال سروصدا كردنه.

عيسا: (لبخند)

 من: اين روزا احساس ميكنم صفحات زمين به طرز عجيب غريبي دارن جابجا ميشن! و حس ميكنم آدما مث توپ هفت سنگ مشت ميشن و ميخورن به ديوار زمين. بعدش هي بازيكناي هفت سنگ زمين توپه رو ميگيرن و دوباره پرتش ميكنن كه بخوره به ديوار زمين. اه! اصلن همه بدبختيا مال همين ديوار زمينه!

عيسا: آره! ديوار زمين!

من: (لبخند)

عيسا: تشديد شدم.

من: چيت تشديد شد؟ ميبيني؟ ماها اصلن همو كه ميبينيم بدجور تشديد ميشيم.

عيسا: حافظه م و خودم!

من: ديشب با يه دوستام رفته بودم تئاتر. وقتي برمي گشتيم گفت چرا من تو رو كه ميبينم حالم انقد بد ميشه؟ (در حال فكر كردن) واقعن چرا؟ چرا واقعن؟

عيسا: نه! بد نه! بد اشتباس! ميدوني؟ نميشه خودتو عوض كني. نميشه فراموش كني دغدغه هاتو. بعد وقتي سعي ميكني ميرسي به يكي كه مث خودته ياد خودت ميفتي. همين! به قول حسين پناهي: همه چي از ياد آدم ميره الا يادش كه هميشه باهاشه.

من: اوهوم

عيسا: من شايد گاهي خسته بشم از عقايدم اما ميدونم كه درسته. ميدونم كه نميخوام غلط باشه. اما سخته!

من: اوهوم. اما خوبه. قبول دارم كه نميشه بهش گفت بد. ولي اگه بدم باشه خوبه. اما من گاهي به اين نتيجه ميرسم كه ما خوب نيستيم. خب خوب نباشيم! مگه چيه؟! حالا مگه خوبا چيكار كردن؟ مگه حالا كه همه چي دست خوباس چه اتفاقي افتاده؟ ها؟! حلا همه چي دست خوباس. و خودشون معتقدن كه خيلي خوبن. و همه چي اينجوريه كه ميبينيم! پس كاش ما خوب نباشيم تا دنيا نيفته دستمون! راستش ميترسم از اين كه يه رزي دنيا دستمون باشه!

عيسا: آره. شايد. قشنگه ولي!

من: چي؟ چي قشنگه؟ اين كه دنيا دستمون باشه؟ ها؟!

عيسا: نه! كه باشيم!

من: كه خوب باشيم؟

عيسا: كه باشيم. همين بودني كه هست.

من: آها

عيسا: دوس دارم اين شكل بودنو!

من: آره منم. ميدوني؟ به نظرم بهتر از هر بودنيه. حتا اگه خوب نباشيم.

عيسا: اوهوم

من: راستي يه چيزي برات بگم! چن روز پيش وقتي ديگه هوا تاريك شده بود با دوستم رفتم كوه. فك كن! كوه اونم شب اونم تنهايي اونم با يه دختر ديگه!

عيسا: دهه!(dehha)

من: دهه برا چي؟ تجربه بي نظري بود! شايد ديگه هيچ وقت تكرار نشه.

عيسا: تجربه لغزاني هم بود خب!

من: جدي ميگم. اون اتفاق منو واقعن شكوفا كرد. داستانم اومد.

عيسا: داستان؟ كي؟

من: همون شب. نوشتم يه داستان.

عيسا: چه خوب!

(من در حال تحليل افكار پليدم بودم و داشتم از اين موقعيت به عنوان يك سوژه استفاده ميكردم. واقعا كه! ما دييگه چه موجودات رذلي هستيم! از همه چي به نفع خودمون استفاده ميكنيم. مگه نه؟!)

من: به نظرت چطوره كه اينا رو همينطوري كه هست بذارمش تو لافكاديو؟

عيسا: خوبه. جالب ميشه. ولي طولاني نيس؟

من: خب يه جاهاييش رو فاكتور ميگيريم. مثلن قسمت مردك و اينا رو (قسمت مردك و اينا به دلايل امنيتي اينجا نيومدن.)

عيسا: خوبه. ولي بقيه شو تا اينجا بذار باشه حتمن.

من: خب خدايا شكرت. خوراك امشب لافكاديو هم جور شد. ديدي بهت ميگم خدا رزوي رسونه رزق همه رو ميرسونه؟ حالا هي بدو دنبال پول! ديدي هي نگران غذاي لافكاديو بودي؟ اينم از غذا!

عيسا: (لبخند)

من: لافكاديو! كجايي؟ بدو بيا غذا آماده س! بدو بيا ديگه يخ كرد. كجايي؟ هي! لافكاديو! كجا قايم شدي؟

عيسا: واقعن!

من: واقعن چي؟

عيسا: دنبال پول دويدن!

من: آره يه جمله س كه ميگه دنبال پول دويدن تو جاده زندگي باعث ميشه زودتر به خط پايان برسي.

( اما اين روزا من به طرز تشديد داري به پول معتقدم!)

عيسا: (خنده) رفتي جمله قشنگ آوردي كه پستت وبلاگت قشنگ شه؟

من: اي بابا! من از چرت و پرتا زياد بلدم. يه زماني معتقد بودم زندگي يعني همين چرت و پرتا!

عيسا: قشنگن ولي! با عمل بهشون

من: اوهوم

عيسا: ميگم كه! پستت طولاني نشه؟!

من: داره ميشه گمونم.

عيسا: شب خوش

من: برا تو ام!

عيسا: فردا اولين رزو از بقيه زندگيته. (شرم) منم جمله قشنگ گفتم.

من: آره. قشنگه. خوب بخوابي.

عيسا: خدافظ

من: خدافظ

(تازه من داشتم تايپ ميكردم كه وودي آلن ميگه: آدما دو دسته ان. آدماي خوب و آدماي بد. آدماي خوب شبا كامل ميخوابن. اما آدماي بد ميدونين؟ اونا ميدونن كه از شب استفهاده هاي بهتري م ميشه كرد!)

(اين جمله رو مديون الهامم!)

از دست اين وودي آلن

همين

دیوارهای کودکی هم به روز شد!

http://divarhaikodaki.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 10:27  توسط سمیه یخچالی  | 

تا حالا به جهنم پر از فرشته فکر کرده ای؟

فکر کرده ای به مردی که بسیار پیر است و بل هایی دارد که بسیار بزرگ است؟

وای! جهنم پر از فرشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

روز سوم ریزش باران، آنقدر در داخل خانه خرچنگ کشته بودند که "پلایو" مجبور شد از حیاط پر از آب خانه ی خود بگذرد تا آنها را در دریا بیفکند... جهان از روز سه شنبه غم انگیز  شده بود و شن های ساحل که در مکاه مارس مانند شیشه های معدنی می درخشید اکنون لجنی گل آلود شده بود و پر بود از جانورانی گندیده. نور سر ظهر چنان ضعیف بود که پلایو پس از آن که خرچنگ ها را بیرون ریخت و داشت به خانه برمی گشت به زحمت توانست آن چه را که در انتهی حیاط تکان می خورد و ناله می کرد، ببیند. مجبور شد نزدیک بشود تا بفهمد که آن چیز، مرد بسیار پیری است که با شکم به روی گل ها افتاده و با تمام کوشش خود قادر نیست از جای برخیزد. چون بال های خیلی بزرگش مانع می شدند.....

بال های او مثل بال های کلاغی بزرگ، کثیف و پرکنده، در گل و لای فرو رفته بود....

صاحبخانه ها از اين وضع شکايتي نداشتند . با پولي که به دست آورده بودند ، خانه اي دو طبقه بنا کردند با دو مهتابي و چندين باغ ، پنجره ها را چنان بالا ساختند که خرچنگها نتوانند در زمستان داخل اتاقها بشوند ، جلو پنجره ها را نيز ميله هاي فلزي کار گذاشتند تا فرشتگان نتوانند داخل شوند . گذشته از اين پلايو در نزديکي دهکده به پرورش خرگوش مشغول شد و براي ابد از شغل مزخرف نگهباني مزارع دست برداشت و اليزندا براي خود کفشهاي ساتين پاشنه بلند و لباسهاي ابريشمي خريد ، از آن لباسهايي که خانمهاي شيک آن روزها يکشنبه ها مي پوشيدند و ساير زنها را به غبطه وامي داشتند . تنها جايي که بدان توجهي نشد مرغداني بود ، همان چند مرتبه اي هم که داخل آن را شستند و ضد عفوني کردند ، بخاطر احترام به فرشته نبود ، بلکه بخاطر از بين بردن بوي گندي بود که مثل شبح در خانه به راه افتاده بود و داشت خانه ي جديد را کهنه مي کرد . اوايل ، هنگاميکه بچه ، تازه به راه افتاده بود مواظب بودند تا خيلي به مرغداني نزديک نشود . ولي رفته رفته وحشت خود را از ياد بردند و به آن بوي گند عادت کردند و هنوز بچه دندان شيريش نريخته بود که داخل مرغداني مي شد و  در آنجا بازي مي کرد . تور سيمي پوسيده ، و از هر طرف پاره پاره شده بود . فرشته با بچه هم مثل ساير انسانهاي ديگر بدخلق بود با اينحال مثل يک سگ ، تمام آزار و اذيتهاي او را تحمل مي کرد . هر دو با هم ، همزمان ، به مرض مخملک مبتلا شدند . پزشک معالج پسر بچه ، نتوانست بر وسوسه ي خود غلبه کند و فرشته را نيز معاينه کرد و قلب او را چنان ضعيف و کليه هايش را چنان پر سروصدا يافت که به نظرش غير ممکن رسيد او زنده باشد . با اين حال آنچه بيش از همه او را متحير ساخت ، وضع بالهاي او بود . در آن ترکيب جسماني کاملا بشري ، آن بالها چنان طبيعي مي نمود که معلوم نبود چرا ساير انسانها بال ندارند .

هنگاميکه بچه به مدرسه رفت ، مدتها بود که باران و آفتاب ، مرغداني را از بين برده بود . فرشته ، مانند موجودي که دارد جان مي کند و کسي را ندارد ، خود را به اين طرف و آن طرف مي کشاند . وقتي او را به ضرب جارو از اتاقي بيرون مي کردند لحظه اي بعد او را در آشپزخانه مي يافتند . آنقدر در آن واحد در محلهاي مختلف يافت مي شد ، که تصور کردند ازدياد يافته است و در خانه خود را تکرار مي کند ، اليزنداي بيچاره ديوانه وار فرياد مي کشيد که زندگي در آن جهنم مملو از فرشته ، برايش غير قابل تحمل است . فرشته بندرت و خيلي کم غذا مي خورد ، چشمهان باستانيش را چنان تيرگي فرا گرفت که وقتي راه مي رفت به تيرکهاي مرغداني مي خورد و در بالهايش ، فقط آثاري از آخرين پرها باقي مانده بود . پلايو ، يک پتو جلويش پرت کرد و با دلرحمي او را گذاشتند زير طاقي بخوابد و تازه آن وقت متوجه شدند که شبها را با تب سوزاني به صبح مي رساند و با زبان نروژي قديم چيزهايي زير لب زمزمه مي کند . در يکي از همان شبها بود که خيلي ترسيدند ، چون به نظرشان آمد او دارد مي ميرد و حتي همسايه ي فاضل نيز نتوانسته بود به آنها بگويد که آدم با فرشتگان مرده چه بايد بکند ؟ با اينحال نه تنها از سخت ترين زمستان عمر خود جان سالم بدر برد ، بلکه حتي با اولين اشعه ي آفتاب ، بنظر رسيد که حالش از قبل هم بهتر شده است . روزهايي چند در گوشه ي دور افتاده اي از حياط ، جايي که هيچکس او را نمي ديد ، بيحرکت برجاي ماند و اوايل ماه دسامبر در بالهايش ، پرهاي بزرگ و محکمي شروع به رشد کرد ، پرهايي همانند بالهاي پرنده اي پير که بنظر مي رسد دارد خود را براي نابود کردن چيز جديدي آماده مي سازد . ولي او که گويي از حکمت آن تغييرات آگاه بود ، تمام سعي اش اين بود کسي متوجه او نشود و آهنگهاي دريانوردان را که گه گاه در زير ستارگان زمزمه مي کرد ، نشنود . يکروز صبح ، وقتي اليزندا داشت براي ناهار پياز خرد مي کرد ، بادي که بوي دريا مي داد وارد آشپزخانه شد . آنوقت اليزندا سرش را از آشپزخانه بيرون کرد و فرشته را در اولين کوششهاي پروازش غافلگير کرد . فرشته چنان تکان خورد که ناخنهايش در باغچه ، گودالي حفر کرد و با باز کردن بالهايش کم مانده بود سقف خانه را از جاي برکند . بالهايش در نور مي لرزيد و در هوا باز مي شد . و عاقبت موفق شد اوج بگيرد . اليزندا نفس راحتي کشيد . هم به خاطر خودش ، هم براي او . وي را ديد که دارد بر فراز آخرين خانه هاي دهکده پرواز مي کند . درست بمانند لاشخوري پير . تا خرد کردن آخرين تکه ي پياز ، همانطور به او خيره شده بود . آنقدر به او نگاه کرد که ديگر ديدنش امکان نداشت . در آن لحظه ، فرشته ، ديگر نقطه مزاحمي در زندگي او نبود ، بلکه در افق دريا ، تبديل به نقطه اي واهي شده بود .

قسمتهایی از داستان کوتاه آقایی بسیار پیر با بالهایی بسیار بزرگ

نوشته گابریل گارسیا مارکز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 21:45  توسط سمیه یخچالی  | 

 خسته ام فقط

خسته

حوصله نیست

هیچ

کاش رها می شدم و .....

رمانم زیر بار کاغذهای سررسید کهنه ام دارد کمر خرد می کند

چرا من اینقدر خسته ام؟!

فردا دارم میروم سپهسالار وام بدهم. حتما باید بروم سراغ مسجد یک سر. ببینم چه خبر است؟ آیا نور تازه ای در رمانم می تاباند یا نه؟

دلم برای پیرزن مسجد سپهسالار تنگ شده است که تنگ بخوابد توی آغوش بابابیات....

 خندیدم. بلند خندیدم. پیرزن مسجد سپهسالار از پشت پرده داد زد « بابا! قسم شکستید؟! » گفتم « بابا به عبادت است. من برای خودم می خندم. به کارهایم. به عاشق شدنم. به این که بابا نگاهم نمی کند حتا. » سرش را از لای پرده آورد تو. خوابیده بودم. تنها.

برای بابا بیات و تخت فولاد و برای نوشتن دوباره اش تنگ شده است دلم....

به هر حال فردا دارم می روم سپهسالار وام بدهم...........

لافکادیو: شیری که میغرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 4:13  توسط سمیه یخچالی  | 

قابل تصور هم نیست وقتی نشسته باشی و همینطور برای خودت سرگرم باشی یهو بزنی زیر قولت

خب مثلا این که لافکادیو بخوانی مثلا این که حرف های نگفته داشته باشی

مثلا این که استاد زنگ بزند و برای جمع کردن داستان ها اولتیماتوم بدهد

همه ی این ها دلیل نمی شود یک وبلاگ دیگر برای داستان هایت داشته باشی!

مثلا می شود بگویی خب این دفعه داستان نمی گذارم. حرف می زنم. داد می کشم. بیداد می کنم.

اصلا می خواهی داستان بگذاری هم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 20:1  توسط سمیه یخچالی  |